مبینا تو جشن ومهمونی
سلام سلام به همه دوستهای خوب ومهربون . همه اونهایی که به وبلاگم سر میزنند واز حال ما باخبرند چه طورید؟؟؟
تو این هفته مبینا خانم دو تا مهمونی دعوت بودند
.gif)
یکی جشن حنابندان ویکی هم تولد دوست خوشگل ونازش آقا فرهام که با همدیگه ٨ روز فاصله سنی دارند
ومبینا خانم تو این دوتا مهمونی حسابی مامانی رو اذیت کرد ودیگه حالی برای مامان نذاشته
از آماده شدن خودش که بیچاره میکنه تا لباس بپوشه تا آماده شدن مامانی که اونقدر با وسایل آرایشی مامانی ور میره تا مامان بتونه حاضر بشه خلاصه وقتی میرسیم به مهمونی مامانی دیگه خسته شده وتازه باید مبینا خانم رو آروم کنه چون نازگل خانم ما هرکسی رو که نمیشناسه به محض رویت میزنه زیر گریه
حالا آروم کردنش هم یک پروژه سخت ودشوار وتازه از سروصدای بلند هم زیاد خوشش نمیاد
وخلاصه مامانی بیچاره وقتی از مهمونی میاد به صورت یک مرده جاندار خسته وکوفته به خونه میرسه
البته تولد فرهام ناناز خیلی بهمون خوش گذشت انشالله که آقا فرهام صدوبیست ساله بشه به مامانی هم با اینکه مبینا همش تو بغلش بود و میچرخید ولی خیلی خوش گذشت
.gif)
ولی خودمونیم خیلی از مبینا نالیدم خودش خوابه اگه خبر داشته باشه بامن دعوا میکنه ومیگه اهههههههههههههههههههههههههههههههههه چرا این قدر از من بدمیگه مامانی.gif)
الهی مامان قربون تو بره دختر نازم مامانی خیلی بد تا وقتی نیومده بودی تو دلش هی غصه میخورد نی نی ندارم وققتی نی نی اومد تو دلش هی غرغر کرد کی به دنیا میاد وهی غر زد که خدایا
سالم باشه حالا که مبینا خانم صحیح وسالم در کنارش هی غر میزنه که شیطونی میکنه وای وای مامانی بیحوصله
ولی حالا از شیرین کاری های گل دخترم بگم که دلم رو برده باسرش جواب حرفهام رو میده مثلا میگم بریم دردر با سرش میگه آره اون وقته که من دلم میریزه براش ودیگه بگم که مدام از سر من بالا میره وخودش رو مثل بچه گربه میچسبونه به من.gif)
الهی مامان فدات بشه خیلی دوست دارم عزیز دلم فعلا برم مبینا جونم بیدار شده وداره ریه میکنم فعلا خداحافظ
خدایا شکرت به خاطر داشتن دختر گلم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت به خاطر همه چیز


مبینا تو جشن ومهمونی
